|
سلام آفتاب بتاب بر من تا عشقهایم گرم شود برای عشقم ای آفتاب آفتاب تابان مرا نگاه کن چگونه هستم وقتی بر من می تابی جوهره تو در وجود من جای می گیرد آفتاب تو می دانی رنگ تو در خاطرات همه ما نقش مهمی دارد چون از کودکی تو را دوست داشتیم تو را روی برگ کاغذ سفیدی می کشیدیم همراه با عشق و محبت هنوز هم دارم همان نقاشیهای آفتاب را آنقدر خوشحال می شوم تو را در برگ نقاشی خود می بینم آفتاب آفتاب تابستان گرم کن مرا آنقدر گرم که تمام سردی هایم از بین برود تا سرشار از دوستی و محبت باشم آفتاب عزیز. + نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 22:43 توسط امیر |
سلام می دونستی رنگ من شعر قشنگ خوبی ها روی گونه های من یک برگ سبز زیبا هدیه کرده به من می دونستم تا آخرش خواهی بود با من پس یه قول به من بده روی چمن بدو وقتی که گلهای بنفشه رنگارنگ در اومده باشه هوای دلچسب داشته باشه اونجایی که می خوای بدوی یکبار به خودم گفتم مگه میشه مگه من می تونم اونقدر ذوق داشتم که نگو حالا شده می خوام بشه این یه رازه که خودتو من می دونیم پس تو سینه ات مثل یک راز نگهش دار . می رویم با هم به نا کجا هایی که خودمون نمی دونستیم به امید اون روز. ... . + نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387 21:21 توسط امیر |
هر چه می توانستم به دورترین نقطه نگاه کردم اما هنوز نفهمیدم
چرا نگاه میکنم هر چقدر می خواستم به آرامش برسم نتوانستم نفهمیدم چرا نرسیدم هر چه در زیر باران ایستادم نفهمیدم چرا ایستادم هر چه به شب پر ستاره نگاه کردم نفهمیدم چرا نگاه میکنم هر چه می توانستم فکر کردم اما نفهمیدم چرا فکر می کنم اما حالا میتوانم بفهمم که چرا تمام این کارها را انجام دادم تا به چیزی که می خواهم برسم و خیلی هم به خواسته ام نزدیک شدم ولی چرا..؟ ۲۳/۳/۱۳۸۳ + نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 8:17 توسط امیر |
روز گار خوش است ما غریبیم پیشش خم نشو پیشش ما از او نیستیم سر به گریبان را حتما شنیده ای پیشش سنگ صبور او ما نیست روزگار نیست خسته مشو مگر نمی خواهی از پروردگار خویش روز به روز دیر به دیر سال به سال همونی که خودت می خوای می دونستم یه روزی یه سالی یه دیری یه رهگذری می خواد بگه بهم آهای همینه دیگه چرا می پرسی از این روزگار.
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 23:19 توسط امیر |
خوشحال از اینکه کنار هم هستیم و داریم زندگی خوشی رو تجربه می کنیم لذت بخش
هستش برامون عالی با بوهای خوش مثل گل رز که میتونیم تو خونمون داشته باشیم با صفای اونا با صفا باشیم و زندگی شیرینی داشته باشیم مواظب گل رز باشید . + نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 20:27 توسط امیر |
قشنگترین کلمه ایی که شنیده بودمو بخاطر آوردم هنوز یادمه هنوز حفظم در قالب شعر هستش پیری آن نیست که از سر بزند موی سپید هر جوانی که به دل شور ندارد پیر است شما هم قشنگترین کلمه ای که دارید رو بگید... + نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 9:48 توسط امیر |
برگ بهار سبز نقش بسته بر دل یک عالم خنده غمگین و شاد بهار بر شما مبارک یکبارم به بهار بگو تو بودی که من تو را شناختم بهار من سبز رویای نقش جان بر خط برگ بر نقطه نگاه باش دنبال کن صدای پرنده را تا آنجا که باشی همیشه باشی خودت. حرفها کمندند از گویش تو.
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386 20:57 توسط امیر |
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم اسفند 1386 15:55 توسط امیر |
نوشتن نام تو آرزوی من بود غم نور یکسان بود حرف دل پنهان بود اشک رفتن یکی بود آیا آخر کار من و تو بود آیا این رفتن از آن تو بود یا من بود حال به من بگید این که بود که حرف عشق با ما زد و رفت او که بود می دانم این من نبودم من صبور بودم اما صبر من باعث شد که او رفت برای همیشه و من ماندم تنها حتما کسی دیگر خواهد بود . + نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386 21:32 توسط امیر |
صبر کن یک لحظه من دارم چی کار می کنم منت خلق خدا رو می کشم که باعث ذلت من میشه منت خدا رو اونوقت نمی کشم که باعث رحمت من میشه شاید به خودم میگم این خلق خدا دم دستمه بیخیال به همین بگم شاید شد یا فکر می کنم بنده خدا بنده خدا هست دیگه آدم خوبیه حرفمو زیر پا نمیذاره .... نه بنده خدا برو منت خدای خودتو بکش که رحمت داره خودتم با این حرفا حدیثها گول نزن برو خدا منتظره معطل نکن راستی منتظر بنده خدا هم نشین یعنی به امیدش نباش خودت دست بکار شو... بدو دیر شد. + نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386 7:55 توسط امیر |
|
| ||||||