نفس عمیق و جواب خدا
اندیشه سبز
رحمت به آن دل.شاهد بودی که؟..رام شدم به همین بهشت عدن،تیکه تیکه... جانم که شود دیده بر ایمان نقش تا رنج شهوت دید... گشت روی خجلت نفس من بی تابیده،نگرشی از انواع وجود تو نقش بسته، نکوهش خیال ما بر نمی گردد از این وادی، بی چندو چون چونان دیده بر هم زدیم که گویی ماه رخی نداشته! با این توصیفات با چرایی نگاشتم. روزی بر دیوان درخت روزگار گفتمش، چرا چنینم کردی ،گفت ای بر تابیده ماه ندیده، تا نبینی خورشید که بسوزد کل وجودیتت، تا اینجا قسم داد، گفت به کسی نگو ،خیلی ها را چنین کردم، به خدا روزی خواهد رسید که مرا حسد ورزی !گفتم حسد چیست؟ گفت زهری که در جهنم می سازند . شامگاه شد، خرد از پیش چشمانش در ربود، باد و نقاشی! هم ردیف هم! به نقاش سفارش روزی نیکو دادند، برای نقاشی روزگار ... با اندیشه آینده می کند تا نگاهم به آن دیواری که همیشه برای همه یک معنی را می دهد می افتد می خواهم بگریم برای آن غریبی که خواهد ماند برای همیشه سعی می کنم نسازم غریبی را به خدا می خواهم پاک کنم تمام غریبی ها را ... کاروانسرا در دل کویر ایران ارزشمندتونو گذاشتید و اومدید به وبلاگ دوستتون و نظرهای خوب و مفیدتونو برام گذاشتید یک یادگاری بیاد موندنی برای هممون خیلی خیلی برام ارزش داره اومدنتون به وبلاگ خودتون، راستی ۲۶ سالم شد.... نگاهم به درخت زندگی آیینه تر می شود ترنمش برایم بیاد ماندنی تر می شود باران دل می جویم تا با نگاه تر شود شده ام قسم همان زمین و خورشید باورهایم سخت از زندگی سالها می جویم به یاد او نگاهی نیست و نبودش زشت و زیبا تر کرده اش از اینم٬ گذشتم. رفتم با غرورم که می توانم در کویر خشکم چنین کنم ٬ شروعم روزم بود نفسم نمی آمد٬ نمی آمد بارانم٬ نبود که بنوشم٬ تا اینگونه شدم که به درونم رفتم. پیدا کردم سایه ام بالای دره ام ٬که نام نهادم سایه سیاهم٬ اویم دیدم به اویم گفتم با نگاهم گفتم نگاهش ٬ شاهرگ خیالش بگیرم٬ نگاهم کرد نگاهش ٬افتادم پایین دره ام٬ حالم خورد شد چشمم تار و خیس شد. آمدم بیرونم از درونم٬ دیگر نفسم تنگ نمی شد تشنه ام نمی شد٬ که گذشتم با چنان آسودگی از کویر خشکم٬ همم دیدم شاهرگ خیالش٬ که رفت از خیالش.... شب هنگام بهار٬ سایه ام از ماه شده بود٬ طنین دل خاک٬ وای زیبا شده بود...
عید سعید فطر را به همه شما دوستان خوبم شاد باش میگم با آرزوی روزهای شاد شاد شاد

.jpg)


